یه قطره حرف

یه آدمی هم هست که توی مغزم زندگی می کنه ... هرروز دم غروب میبرتم لبه ی بالکن ، مجبورم می کنه زل بزنم به صحنه ی رو به غروب شهر ... بعد خیلی آروم تو گوشم میگه "آتیش داری؟" . هربارم چشم غره م رو میبینه ... ولی بازم فرداش سیگار به لب ، دم گوشم میگه "آتیش داری؟" .

همین روزا باید یه فندک درس حسابی براش بخرم ...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 87 ،
2015-08-07

"آیدا" ارزش دیدن و وقت گذاشتن داشت ... تمام نکات مثبتشُ هم که نادیده بگیرید ، از فیلم برداریش نمیتونید بگذرید .




این فیلمُ باید دید ... به خاطر داستان و بازیای خوبش ... به خاطر صحنه های فوق العاده و ماجرای روونی که بیننده رو با خودش تا تَه فیلم میبره .


Ida (2013) / Paweł Pawlikowski



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 96 ،


جوری نباشید که وقتی بچه تون از خونه تون رفت ، دیگه پشت سرشم نگاه نکنه !


+ پی نوشت : از زبون کسی که به محض بیرون اومدن از خونه ی پدرش نه تنها پشت سرشو نگاه نمی کنه ... بلکه سعی میکنه مسیرُ هم فراموش کنه .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،




چند ماه پیش یکی از دوستانم برایم عکسی فرستادم که رویش نوشته بود " I wish I was as pretty as my blog" من هم روی دسکتاپ کامپیوترم سیوش کرده بودم و به شدت هم دوستش داشتم . حتی در وبلاگ قبلی که بلاگفا آن را نابود کرد و بعد هم به هیچ جای مبارکش حساب نکرد ، هم یک پست با آن تصویر گذاشته بودم . عکس خوبی بود و من فقط یک نسخه از آن را روی دستکتاپم داشتم .

چند هفته ی پیش که کامپیوترم را روشن کردم ، دلم خواست دوباره عکس را ببینم و همان پست وبلاگ قبلی را ، این جا هم بگذارم . عکس را باز کردم و در کمال تعجب دیدم کسی با نرم افزار پِینت رویش نوشته "You are" ! خب مسلما این کار فقط از دستان توانمند برادر بزرگ ترم بر می آمد و نه کسی دیگر ! عکس را نشانش دادم و گفتم "تو روش اینو نوشتی؟" و در کمال خونسردی گفت "آره" ! برایش توضیح دادم که عاشق این عکس بودم و فقط همین یکی را داشتم که روی دسکتاپم بوده و حالا هم دیگر آن را ندارم ! و خب خیلی خونسردتر جواب شنیدم که "میخواستم اعتماد به نفست بالا بره ... حالا چیزی نشده که ... یه عکس باحال تر داری ... برو هرجایی میخوای شِیر کن" !

و اینگونه بود که اعتماد به نفس من بالا رفته و به اندازه ی وبلاگم زیبا شدم ... البته که برای به دست آوردن هرچیزی باید چیز دیگری را از دست داد ... من در راه اعتماد به نفسم عکس دوست داشتنی ام را از دست دادم !


+ پی نوشت : حالا از کجا فهمیده بودکه من اعتماد به نفس ندارم خودش یک مبحث جداست که باید تخصصی پیگیری شود !




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 92 ،

این که روزای تعطیل از گوه ترین روزهاست یک طرف ... این که برنامه های ت*می تلویزیون رو عصابمه یک طرف ... و این که به شدت دلم میخواد بزنم بیرون ولی هیچ کس نیست که باهام بیاد هم یک طرف جداگانه ست . خب تا اینجا شد سه طرف ! فکر می کنم سه طرف اندازه ی مناسبی باشه برای حال خرابی و دلیل مناسبی برای خمیازه های کش دار .
به اندازه ی کافی دلیل هست برای سگ شدن امروزم ... نرسیدن به برنامه هام و حجم زیاد کارای مونده رو هم که بخوایم نادیده بگیریم بازم این جوش روی چونه و کمر درد قاعدگی میمونه که هیچ جوره نمیشه نادیده گرفتش . اما نکته ای که امروزو تبدیل به یکی از شگفت انگیزترین روزها میکنه اینه که "من سگ نیستم" ... اتفاقا کاملا هم خنثی هستم ! اونقدری خنثی که وقتی صبح سین اومد کف پامو قلقلک داد به جای داد و بیداد فقط پاهام جم کردم و به خوابیدن ادامه دادم ... یا وقتی بابا برای بار هزارم به خاطر زندگی اسف بار من سرشو تکون داد و نوچ نوچ کرد ، برخاف همیشه نه تنها زیرلب بهش ازون تیکه های مادرشوهر مابانه ننداختم بلکه حتی ناراحت هم نشدم و حرص هم نخوردم که این خودش از موارد نایاب در زندگی منه !

در نهایت هم از شهادت امام صادق (ع) متشکرم که موجب شد به این درجه از خنثی بودن برسم !


+ پی نوشت: نمیدونم چه ربطی به شهادت این امام داشت ولی خب مهم اینه که تو همچین روزی به این درجه نائل گردیدم !




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 96 ،
خودمو از هیاهوی مهمونا و جیغ بچه ها که دارن بادکنک بازی می کنن ، جدا می کنم. میرم توی آشپزخونه و در گوشش میگم "کمک میخوای خاله؟" ، با لبخند میگه "میشه بسته های همبرگرُ باز کنی؟" . توی دلم میگم "آخه چرا نمیشه ؟ واس تو که انقدر خوبی همه چیز میشه" و میرم سراغ همبرگرای بسته بندی شده ... بازشون میکنم و میذارمشون توی تابه ی روی گاز . به الی میگم "همه چیزت معرکه ست ... تولدش عالی شده ... خیلی بهتر از پارسال" ، میگه تازه داره قلق مهمونیای بالای 10-12 نفرُ یاد میگیره . همبرگرای سرخ شده رو از توی تابه بر میدارم و فکر می کنم به روزایی که الی مجرد بود ... به وقتی که بچه بودم و الی خاله ی محبوبی بود که برام پاستیل میخرید و میذاشت هرچه قدر دلم بخواد تاب بازی کنم . همبرگرای بعدی رو میذارم توی تابه و یاد شبی میفتم که ازدواج کرد ... چه قدر گریه کرده بودم ... فکر میکردم الی دیگه قرار نیست بعد ازدواجش مهربون باشه ... اما الی ، فرشته ای بود که اشتباهی روی زمین افتاده بود ... نمیتونست بد باشه ، تو ذاتش بدی جایی نمیگرفت .

ملودی میدوِ توی آشپزخونه ... پای الی رو میچسبه و میگه "آب" ... الی لیوان آبُ میده دستش ، بوسش می کنه و میگه "آروم بخور مامانی ، نپره ته گلوت" . یاد صبحی میفتم که فرشته ترین آدم زندگیم ، خودش صاحب فرشته شد ... دو سال پیش که توی همچین روزایی از پله های بیمارستان با آخرین سرعت ممکن بالا رفته بودم ... دو سال پیش که برای اولین بار ملودی رو بغل کرده بودم و فهمیده بودم که فرشته بودن الیُ توی وجودش داره ...
الی میزنه روی شونم و میگه "نسوزه خانومی" ... از بین خاطره های خوشم میرسم به آشپزخونه ی الی ... به جشن تولد دخترخاله ی کوچولوم ... به صدای جلز ولز همبرگرای توی تابه ... رو به الی میگم "خوب شد براش تولد گرفتی ... داشت یادم میرفت چه قدر خوشبختی دارم" .


+ پی نوشت : گاهی آدما تو سیاه ترین روزهای زندگیشون ، نیاز دارن به تلنگری که یادشون بندازه چه قدر خوشبختن ... دیشب ، دیدن آدمای دوست داشتنی زندگیم کنار هم، یادم انداخت که بیش از اندازه ام خوشبختم .




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 87 ،

سر کلاس بُرینگ لیدی "س" میشینم رو به روی در و به بهانه ی گرما درو هم باز می کنم . بعد تمام مدت سه ساعت و نیمی که توی کلاسم زل میزنم به کلاس رو به رو که مستر "خ" استادشه و به اون همه خنده ی شاگرداش و مسخره بازیای خودش و کلاس شادش حسودیم میشه !


+ پی نوشت : از اعماق قلبم اعتراف میکنم که مردا فقط به درد معلم بودن میخورن و بس ... تو هیچ کاری به اندازه ی درس دادن خوب نیستن !




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

فیلم "دختری که تنها به خانه میرود" قرار است یک فیلم ژانر وحشت باشد . فیلمی ترسناک درباره ی موضوع کلیشه ای عشق بین خون آشام و انسان . با این تفاوت که این بار ، این داستان کلیشه ای ترسناک-رمانتیک در ایران و در شهری به نام "شهر بد" رخ میدهد . کارگردان با تمام توان در تلاش بوده تا فضایی شبیه به شهرهای ایران را نمایش دهد اما متاسفانه یا تلاشش به حد کافی نبوده است یا سال هاست که هیچ تصویری از ایران نداشته .
در سکانس های اول فیلم چیزی که به شدت شما را تحت تاثیر قرار میدهد و شروعی است برای فهمیدن این که دارید یک فیلم درجه 3 را تماشا می کنید ، لهجه ی بازیگران است و نحوه ی ادای دیالوگ ها که به دلیل لهجه ی بد فارسی مصنوعی شده و هیچ حسی به بیننده القا نمی کند .
بعد ازگذشت یک ربع از این فیلم شما کاملا متوجه عمق فاجعه میشوید ... طوری که یا فیلم را قطع می کنید یا اگر جزو آدم هایی هستید که کامل دیدن فیلم برایتان مهم است ، به سراغ گوشی مبایلتان میروید و پیغام ها را چک می کنید .
تنها نکته ی مثبت فیلم شاید نور پردازی آن باشد که زیر سایه ی داستان حوصله سربر و بازی های مصنوعی به چشم نمی آید مگر برای آن هایی که به نکات فنی فیلم ها دقت می کنند .
در نهایت اگر دنبال فیلمی هستید تنها با یک الی دو سکانس خوب ، توصیه می کنم این فیلم را از دست ندهید . البته باید ذکر کنم که همان یک الی دو سکانس هم صحنه های رمانتیک فیلم است و درجه ی خوب بودنشان صرفا در حد قابل تحمل بودن است !





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،
زود گریه میکردم . عادت داشتم که با هر بالای چشمت ابرویی بغض بشینه ته گلوم . بعد میدوییدم توی اتاقم و درو قفل میکردم روی خودم ... انقدر گریه میکردم تا همون طور با صورت اشکی خوابم میبرد . دلم زود میشکست ... فکر میکردم از غرور زیاده که دلم زود میشکنه . فکر میکردم چون مغرورم جنبه ی حرف شنیدن از کسی رو ندارم .
بعد ها وقتی بزرگ تر شدم سعی کردم توی جمع بغضمو بروز ندم ... همون لحظه دنبال پناهگاه نگردم . هروقت دلم میشکست ، بغضمو محکم قورت میدادم و با خنده های عصبی و لرزون میپوشوندمش ... اما هیچ وقت یاد نگرفتم اونقدری محکم بغضمو قورت بدم که کامل از یادم بره ... فقط همون چند ساعت اول پنهان میشد . مثل سیندرلا که پوشش کهنه و فقیرش فقط چند ساعت پنهان میموند . بعد باید مثل همیشه یه گوشه ی خلوت و ساکت پیدا میکردم و صدای گریه مو توی بالشت خفه میکردم . گاهی هم برادر بزرگه میفهمید و آغوشش رو برای یه دل سیر گریه و اشک بهم قرض میداد و الحق که آرامش و دلگرمی اون آغوش رو هیچ قرص آرامبخشی نداشت .
کم کم فهمیدم که من مغرور نبودم ... دلِ شکسته شدم برای غرورم نبوده ... برای انتظار و توقعم بوده . دلم میشکست وقتی کسی حرف نا به جایی میزد چون ازش توقع نداشتم حرف بدی بزنه ... از رفتار کسی دلم میگرفت چون انتظار چنان رفتاری رو ازون فرد نداشتم . دو سال پیش که توی یکی از مهمونیای خانوادگی دلم از حرف آقای الف گرفته بود و دیگه دست خنده های لرزونم برای مامان رو شده بود ، مامان بهم گفت "از هیچ کس، هیچ انتظاری نداشته باش ... فکر نکن که چون خانواده ست فلان برخورد رو باهات نمیکنه ... فکر نکن که چون تحصیل کرده ست حرف بدی نمیزنه ... همه ی آدما یه شخصیت بیشعور درونشون هست که موقعیت و زمان و مکان نمیشناسه ... یه هو از درونشون به بیرونشون حمله میکنه . پس یا از هیچ کس ، هیچ توقعی نداشته باش یا از همه ، انتظار همه جور برخوردی رو داشته باش" .

دیشب که دلم از حرفای کسی گرفته بود و دستم داشت میرفت سمت در برای قفل کردنش یاد حرف مامان افتادم ... دستمو پس کشیدم ، لبخند زدم و جای گریه ، به خودم گفتم "از بیشعور درون آدما باید انتظار هر حرفی رو داشت"!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 87 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2315
  • بازدید امروز :4
  • بازدید دیروز : 5
  • بازدید این هفته : 4
  • بازدید این ماه : 134
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 9
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه